بهـ نامـ او
رفتیمـ نمایشگاهـ قرآنـ
اولـ یهـ سری
بهـ نمایشگاهـ عفافـ و حجابشـ زدیمـ
بعدشـ اومدیمـ دمـ مصلی
مامانمـ گفتـ:
برو آشـ و حلیمـ و چای بخر بیار
منمـ رفتمـ آقاههـ یهـ تیکهـ مقوا داد
کهـ مثلا نقشـ سینی رو داشتـ
منمـ مثلـ اینـ بازی کامپیوتری ها
کهـ یهـ عالمهـ چیز دستتهـ
و باید حفظ تعادلـ کنی
شدهـ بودمـ
آقاههـ همـ چایی رو تا لبـ لیوانـ پر کردهـ بود
و منـ وقتی بهـ مقصد رسیدمـ
مقوا خیسـ خیسـ بود
تو اونـ شرایط
فقط خدا خدا می کردمـ
آشنا منو نبینهـ
مثلـ اینـ عروسکای خیمهـ شبـ بازی بودمـ
افطار کردیمـ
و مامانمـ رفتـ نماز
منمـ دمـ در نشستمـ
تو نمایشگاهـ همـ چشمتونـ روز بد نبینهـ
مامانمـ از غرفهـ نور بهـ غرفهـ کتبـ الهیاتـ
از اونجا بهـ غرفهـ دار الحدیثـ
و اینـ داستانـ ادامهـ داشتـ
یهـ جایی رفتیمـ
حرفـ مامانمـ با یهـ روحانیهـ
کهـ مشاورهـ پژوهشهای علومـ قرآنی بود
گلـ انداختـ
منمـ حوصلمـ سر رفتـ
پا شدمـ رفتمـ بگردمـ
کلی غرفهـ متناسبـ با حالـ مامانمـ پیدا کردمـ
بهـ بهـ غرفهـ فوقـ العادهـ رسیدمـ
یهـ روحانیهـ یهـ سری نقاشی کارتونی خیلی ناز کشیدهـ بود
واقعا فوقـ العادهـ بود
یهـ سری هاشـ موضوعـ قرآنی داشتـ
و یهـ سری هاشـ نهـ
گفتمـ: میشهـ عکسـ بگیرمـ؟
گفتـ: آرهـ بعد یهـ سری دیگهـ از نقاشی هاشـ رو
دید علاقمندمـ داد تا ببینمـ
داشتمـ از ذوقـ می مردمـ
گفتمـ: اینـ نقاشی ها با چی کشیدهـ شدهـ؟
گفتـ: گواشـ و اکلینـ
بعد مامانمـ زنگـ زد
و رفتیمـ
از نمایشگاهـ برای خودمـ
یهـ سی دی کهـ دعاهای آقای فرهمند رو داشتـ خریدمـ
(ای جانمـ!)
یهـ کتابـ دربارهـ هنر.ادبیات.نقد
از آقای عین.صاد خریدمـ
(یهـ قلمی دارهـ آدمـ حالـ میکنهـ!)
یهـ دفتر مطابقـ با ارزشـ های ملی خریدمـ
و یهـ دفترچهـ با شخصیتـ ایرانی سینا
وقتی از نمایشگاهـ اومدیمـ بیرونـ
شبیهـ طالبی های تهـ بار شدهـ بودمـ
کلا حالـ جسمیمـ خوبـ نبود
و در اونـ لحظهـ کمرمـ داشتـ از وسط نصفـ میشد
ولی صدای آقای پناهیانـ رو شنیدمـ
و حالمـ خوبـ شد
نیمـ ساعتـ از حرفـ هاشـ موندهـ بود و ما موندیمـ
هر چقدر سختی داشتـ ولی ارزشش رو داشتـ
ساعتـ دوازدهـ بالاخرهـ از در نمایشگاهـ اومدیمـ بیرونـ
اینـ کهـ اونـ ساعتـ شب چهـ جوری ماشینـ گیر اومد
و چندتا ماشینـ عوضـ کردیمـ بماند :)
ϰ-†нêmê§ |